تاريخ : دوشنبه 24 بهمن 1390 | 1:39 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

Daisypath Happy Birthday tickers

 

 

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

       چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

                                       

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 | 7:56 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

روز سه شنبه ای هم مصادف بود با روز پدرز بعداز دادن کادو ،بابایی گفت بریم سردرود همه اونجا واسه ناهار و شام میاین ماهم رفتیم واسه ناهار رفتیم کوه

اینجا دخملی با کمک بابایی از کوه سنگی بالا میره

ایلین کوچولو بعد از چند دقیقه ای به بابایی گفت که خسته است نمی تونه راه بیاد باید کوله ش کنه بابایی مجبورا کول میکنه و دخملیکیف میکنه و از گوشهای بابایی کمک میگیره تا نیفته پایین

بعد از بازگشت از کوه اینجا نگه داشتیم تا یکم پیاده روی کنیم چون اونروز وقتی میخواستیم کوهنوردی کنیم هی بارون میبارید مجبور میشدیم با دو برگردیم سوار ماشین بشیم اینجا که بودیم دیگه بارون تموم شده بود بچه ها کیف میکردند که راحت شدند که شروع کردن به دویدن

که به ترتیب سن اول امیر بعد ایلین و بعد مبین کوچولو



تاريخ : دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 | 6:26 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

روز جمعه رفته بود سد نزدیک کندوان  هواش خیلی خوب بود و دخملی هم حسابی خوش گوذروند

یه چوبی رو از زمین پیدا کرده بود میگفت این چوب واسه راه رفتنم خوب میشه

چوبو انداخته به اب و میگه دارم ماهی میگیرم

اونجا رو سرم سایبان گذاشته بودم دخملی هم میخواست عمو رسول کلاهعمه رو اورده بود ولی عمه نمیذاشت سرش که دخملی زرنگ من کلاهه رو برمیداره رو بهش نمیده میگه این مال منه عمو رسول برام گرفته اینجوری شد که دخملی صاحب کلاهه شد

اینجا هم این دو وروجک داشتن کفشدوزک هارو میگرفتن و داخل شیشه میکردند باطری دست امیر پراز کفشدوزک بیچاره ها با خودشون میگن اینا از کجا پیداشون شده اینجوری میکنند



تاريخ : دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 | 2:20 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

شنبه تولد دخملی بود خیلی خوش گذشت امسال ریحانه جونم دعوت بود(دختر دایی بابایی) خیلی با ایلین مچ بودند از صبح اونروز بیدار شده بودم وسوپ و خورشت رو اماده کردم وبرنج رو اماده کردم تا عصری موقع برگشتن بپزم اکثر کارهارو کرده بودم فقط تزیین و برنجم مونده بود یه ساعت هم از سرکار زود برگشتم و تا به کارهام برسم  وقتی رسیدیم خونه مامان جونی دیدم دخملی خوابیده بیدارش نکردم به مامانجون گفتم شما خونه بمونید تا من برم کیک و میوه و ... بگیرم بعد از بیدارشدن ایلینی میام میبرمتون عجله ای اتاق تزیین کردم و یه سری کاره هم مونده بود اونارو هم انجام دادم که مامان جون زنگ زد ایلین کوچولو بیدار شده رفتم اوردم البته اونم بگم که با این عجله ای که غذاهارو اماده کردم هویج هارو گذاشتم بپزه عوض پختن جزغاله شد  بالاخره هر کار عجله ای یه نتیجه ای هم داره

بعد از اومدنمون به خونه دخملی خیلی خوشحال بود هی میپریدمیگفت تولدمه نولد تولد تولدم میارک

بعد از مدتی هم عزیزجون اینا اومدن و بعد ازاون هم عمه ودایی بابایی

من مشغول برنج دم کردن و مهمونهاهم مشغول خوندن نماز چون غذا دیر اماده شد همه مشغول شدند خونه شده بود عین مسجدهاتویه اتاق خانومها و تو اون یکی هم اقایون بچه ها هم تو پذیرایی مشغول بازی

بعد ازخوردن شام مراسم شروع شد

بعداز بریدن کیک شروع به رقص کردن البته اقایون جاتون خالی خیلی خوش گذشت بچه ها خیلی کیف کردن

کادوهایی که برای دخملی اوردند

هلیکوپتر و قطار مامانجون اینا

دایی ناصر یه اسباب بازی خوشگل که خرس پو داره بستی میفروشه

دایی نویدیه بلوز خوشگل

عزیزجون بلوز و یه سری اسباب بازی مخصوص اشپزخونه و یه دونه هم رخت اویز

عمو احمد یه ماشین باطری دارکه اون هم خوشگل بود

عمو سعید هم 10000 تومن

دایی حسین هم 10000تومن

من و بابایی هم چراغ مطالعه و چراخ خواب شلمن و ساعت دیواری

دست همه گیشون  درد نکنه

البته عکسهاشو بعدا میذارم

 



تاريخ : دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 | 12:24 قبل از ظهر | نویسنده : نسرین

این مطلب رو از یکی سایتها خوندم به دلم نشست گفتم واسه دوستهام هم بنویسم

آرامش یعنی،ایستادن در جاده ی منتهی به دشت های سرسبز بهاری و نگریستن به غروب دل انگیز خورشید به ضمیمه یک فنجان چای ویک موسیقی دلنشین و نوازش دلبرانه نسیم که بر گونه هایت بوسه می زند.



تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | 12:25 قبل از ظهر | نویسنده : نسرین

باز اومدیم با کمی تاخیر

این دفعه میخوام در مورد کارهایی که دخملی انجام میده صحبت کنم، این مدتی که ننوشتم و فقط عکس گذاشتم نمی تونم خوب بنویسم دوستهای عزیز ازتون عذر میخوام

دخملی من اکثر رنگها رو بلده (قرمز-نارنجی-زرد-بنفش-طوسی-ابی-سبز-سفید-سیاه-قهوه ای و....)

اشکال هندسی(لوزی -مربع-مستطیل-دایره-بیضی)

عزیزکم میدونه ماه و ستاره کی درمیاد و خورشید کی البته اینهایی مینویسم از خیلی وقت بلده فقط میخواستم بنویسم

اکثر حیوانات اهلی و وحشی وبعضی از حشرات رو ده

اکثر میوه هارو

نقاشی هم خورشید و مار و دایره رو به خوبی بلده

تو کتاب نقاشیش یه عکسی هست(داروغه رابین هود)که شکمش کنده است هروقت اونو می بینه میگه مجید اقا هستش دایی ناصر یه دوستی داره اسمش مجیده شکمش هم مثل اون بزرگه هر وقت میبینه، این مجید اقاست دفعه اولی که اینو گفته بود خیلی خوشم اومده بود

عاشق اهنگ منصور (بری باخ )هستش وقتی من میبینه میگه اونو واسم باز کن میخوام برقصم،اهنگو باز میکنم و ایلین کوچولو میرقصه قربون رقص کردنت برم

 

 



تاريخ : چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 | 3:34 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

سلام عزیزم امروز قراره بریم تولد امیر (پسرعمه ایلین)البته یه روز جلوتر گرفته میریم بترکونیم ایلین کوچولو بگه تولد تولدت مبارک

 



تاريخ : چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 | 8:34 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

امروز با دخملی رفتیم مراسم عزاداری حضرت فاطمه الزهرا اونجا با آنیا و ارمان اتش سوزوندن ابروم رو بردند هی از اون اتاق به اون اتاق وسایل زهرا برمیداشتند یکی نقاشی میکرد یکی با اسباب بازیهاش بازی میکرد حیونکی زهرا هم رفته بود اردو خبر نداشت این وروجکها دارند چیکار میکنند اصلا ندونستم مراسم از کجا شروع شد کجا تموم شد وسطاش ایلینی یه امتیازی به هم داد و رفت خوابید تا بیدار شدنش کمی با مراسم پیش رفتیم اونوقتا هم انیا و ارمان باهم دعوا کردند یکی گاز گرفته بود اون یکی مثل گربه صورتشو خراشیده بود بالاخره بعد از مدتی تموم شد و برگشتیم

اونجا خواهر کوچولو انیا هم اتش میسوزوند اونم با گریه کردن هی ایلین میگفت بریم نی نی رو ببینیم و منو با خودش به اون طرفو و اینطرف می برد منم از ترس اینکه قشقرق به پا کنه به دنبالش میرفتم

موقع ناهار که نگو یا قاشق کوچولو میخواست یا سالاد با سس زیاد میخواست کمی سوپ خورده بود اصلا به مرغ هم دست نزد فقط سس میخورد اصلا یه بلایی شده واسه خودش پدرمو در میاره وقتی میریم یه جایی دلم هم نمیاد بذارم جایی برم انم سوواستفاده میکنه هر کاری دلش میخواد میکنه



تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 11:42 قبل از ظهر | نویسنده : نسرین
خدایا بالاترازبهشت هم داری؟
برای زیرپای مادرم میخواهم
 
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش رابه خاطرمن ازدست داد... 
به سلامتی مادر واسه اینکه دیوارش ازهمه کوتاهتره!
به سلامتی مادربخاطر اینکه هیچوقت نگفت من،همیشه گفت بچه هام...
به سلامتی مادر بخاطر اینکه همیشه ازغمهامون شنید اما ازغصه هاش نگفت...
به سلامتی مادر بخاطر اینکه از سلامتیش برای سلامتی بچه هاش گذشته....
به سلامتی مادر به خاطر زندگی که همراه با شادی وامید ومهربونی بهمون داد...
به سلامتی مادرچون هیچوقت خستگیشو به رخمون نکشید وازش گلایه ای نکرد...
به سلامتی مادر چون اگه خورشید نباشه میشه گذرون کرد اما بدون حضور مادر زندگی یه لحظه هم معنی نداره...
طرح کمرنگی بودم ازعشق،نقطه چینی از خویش،توتمامم کردی...

بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود
اکنون بزرگ شده ام مادرم را می خواهم , نه برای گرفتن گوشه چادرش
می خواهمش که با گوشه چادرش اشکهایم را پاک کنم.
نه اینکه دلم خوش شود که می دانم نمی شود !
شاید آرام بگیرم با بوی خوش چادر مادرم

مادرم دوستت دارم.
 


تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | 3:42 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

 

 



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | 1:26 بعد از ظهر | نویسنده : نسرین

این عکسها مربوط میشه به تعطیلات عید 93 که دخملی مجبور کرده بودیم دو سه تا عکس بگیریم اصلا نمیذاره عکس بندازم با ادم اهنیش گول زدم گفتم اگه چندتاعکس بذاری بندازم میدم با ادم اهنیت بازی کنی

اینجا هم داشتیم با بابایی گول میزدیم تا با ماشینت بازی کنی که دخملی فهمید و اصلا نذاشت عکس بندازم دوسه تا با گریه و زاری

 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 85 صفحه بعد